تبلیغات
☼ ♥فقط وینكس جون♥☼ - خلاصه داستان وینکس
☠☂♫JuSt LoVe WiNx ClUb ☠☂♫

خلاصه داستان وینکس

چهارشنبه 14 تیر 1391 01:01 ب.ظ

نویسنده : ㋡sama㋡

من میخوام خلاصه ی داستان وینکس رو براتون بگم

یه روزقشنگ که نمیدونم کی بود یه دختر مو نارنجی که اسمش بلوم هست به دنیا میادوبقیش رونمیدونم فقط میدونم که وقتی بلوم بزرگ می شه به مدرسه ی جادوگری میره و دوستای زیادی پیدا میکنه و میفهمه که پدرش اونو از یک آتش سوزی نجات داده است و مادر واقعی اون ملکه ی جادوگر هاست.

بلوم عاشق دوچرخه سواری بود. یه روز وقتی داشت توی جاده ی جنگلی دوچرخه سواری میکرد که متوجه شد که پشت بوته ها یه اتفاقی داره می افته اروم از دوچرخه پیاده شد و از کنار بوته ها نگاه کرد دید یه دختر زیبا که از قرار معلوم همون استلا بود داشت با یک دیو میجنگید استلا زخمی و خسته بود و داشت از حال میرفت ناگهان استلا بیهوش شد بلوم فوری رفت جلو وقتی دیو اون رو دید فوری به اون حمله کرد بلوم کمیزخمی شد تا خواست دوباره بره جلو متوجه ی نیروی خواسی در خودش شد وقتی دیو حمله کرد بلوم با نیروی آتش اژدها دیو رو شکست داد. بعد استلا رو به کنار درخت پیری برد وقتی استلا به هوش اومد ازبلوم تشکر کرد و با هم دوست شدن استلا بلوم رو همراه خودش به مدرسه ی جادویی برد(مدرسه ی جادویی یک مدرسه بود که پری ها اونجا یاد میگرفتن که چی جوری باید از نیرو هاشون استفاده کنند و بجنگند)وقتی دم در مدرسه ی جادوی رسیدن نگهبان گفت بلوم اجازه نداره بیاد داخل ولی وقتی موضوع رو فهمید اجازه داد که بره داخل بعد از چند وقت بلوم و تکناو استلاو فلورا و موزاو لایلا با هم دوست شدن و یاد گرفتن چه جوری از نیرو هاشون استفاده کنند اون ها تصمیم گرفتند یه گروه درست کنند و اسم گروهشون رو وینکس گذاشتند.

بلوم و استلا و لایلا و موزا وفلورا وتکنا با هم به یک جای یخی که قصرتریکس یا دشمناشون اونجا بود برن اما تو راه که برای استراحت ایستادن بلوم توی یک چاله ی بزرگ افتاد و جلوتر رفت یک دفعه چشمش به یک در بزرگ افتاد و در رو باز کرد یک سالن بزرگ رو دید که خیلی هم زیبا بود فوری برگشت و به دوستاش قزیه رو گفت بعد دوستاش هم پایین اومدن و به قصر رفتن که یک دفعه یک فرشته ی زیبا اومد و گفت بیاین تا اینجا رو بیشتر بهتون معرفی کنم بعد گفت بلوم تو جلوتر بیا بلوم گفت تو منو از کجا میشناسی فرشته گفت بهت میگم بعد تمام اون قصرزیبایی که زیر برف بود درخشید وبه حالت اولش برگشت بعد اون فرشته یک تاج رو به بلوم نشون داد و گفت:«موضوع از اونجایی شروع میشه که تو به دنیا اومدی و دشمنان به این جا حمله کردند و مادرت تو رو به من داد تا به وسیله ی جادو تو را به قسمت دیگری از دنیا ببرم.من برای این که کسی منو تو رو نبینه به کنار دیوار ی رفتم و جادویی کردم که تو تبدیل به پری آتش شدی و به قسمت زیبایی از دنیا رفتی . حرف فرشته تموم شد و بلوم اشک از چشماش جاری بود تاج رو روی سرش گذاشت(خداییش قشنگ تر شده بود)همون موقع دشمنان حمله کردن و بلوم شون نتونستن زیاد از خودشون دفاع کنن چون خسته بودند .یک دفعه یک جت پایین اومد اونایی که بیرون اومدن (برندون تیمی اسکای )بودن اونا کمی سر دشمنا رو گرم کردن تا بلوم شون استرا حت کنن بعد باهم همه ی لشگر دشمنان رو از بین بردند بعد هم یک غول اومد تکنا حسار الکتریکی دور غول کشید و فلورا شکوفه های گوشت خار رو به طرفش پرت کردو استلا کمی اونو زخمی کرد وموزا با گذاشتن موسیقی بلند کار اونو یکسره کرد.





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -